پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

ذائقه پارسا

چند وقتی میشه که خیلی دلم میخواد چیزهای شیرین بخورم نه اینکه فقط کاکائو و شکلات و این چیزها ،نه،هرچی که مامانم شیرین درست کند من خیلی زود میخورم البته کشمش و خرما و  انجیر هم جز همین موارد هست اینم یک نمونه اش البته این کیک رو صبح قبل از اینکه این شکلی بشود هم دست برد زده بودم اینم کیکی که تازه پخته شده بود و من این شکلیش کردم امروز که مامان داشت این عکس رو نگاه میکرد من ازش پرسیدم این عکس چیه؟کیکه؟کی خورده ؟ و خودم گفتم آخه دوست داشتم یادته!   ...
29 آبان 1392

پنج ماهگی

حالا یک کوچولوی ٥ ماهه شدم که دوست دارم همه چی رو با دستم بگیرم و ببرم سمت دهانم خیلی هم خوش خنده هستم حالا چرا عکس ٥ ماهگیم رو با کریر انداختم ؟ اول اینکه بیشتر ساعات بیداریم رو توی کریرم سپری میکنم که یا مشغول تماشای مامان هستم یا پارسا جونم رو نگاه میکنم و بازی کردنش رو که میبینم غش میکنم از خنده ! دوم اینکه در آخرین روز ٥ ماهگی خودم رو از کریر انداخته بودم بیرون !!!!!!!!!!!!! و مامانم بعدا از کارهایی که تو کریر انجام دادم فهمید که به چه روشی این کار را انجام دادم در پایان ٥ ماهگی وزنم ٨١٥٠ بود و قدم هم ٦١.٥ هنوز هم گاهی مامانم کمی اب سیب و کمی هم اب انگور بهم میده خیلی خوشمزه است ...
29 آبان 1392

چهار ماهگی

واکسن چهار ماهگی  رو با ٨ روز تاخیر زدم و اصلا هم اذیت نشدم نه تبی نه دردی نه هیچی خدا کنه بقیه واکسن ها هم همینطوری باشن در چهارماهگی وزنم ٧٥٠٠ گرم و قدم ٦٥ سانتی متر بود هنوز بلد نیستم بنشینم  اما مامانم منو اینطور نشونده الان کاری که بیشتر از همه انجام میدم اینه که وسایل رو میگیرم البته اول سایه هاشون رو میگیرم بعد میرسم به خودشون و کلی خوشحال میشم دیگه اینکه قل خوردن هم بعضی روزها انجام میدم بعضی روزها یادم میرم همچین مهارتی هم دارم چند وقتی هم میشه  که مامانم بهم اب انگور میده خیلی دوست دارم ...
8 آبان 1392

قصه هزار و یک شب

از کودکیم عاشق قصه های هزار و یک شب بودم اما قصه هزار ویک شب مادری برای پسرم قصه ای شد ماندنی نمیدانم بگویم هزار ویک شب های مادری من با تو زود گذشتند یا دیر؟ اما گذشتند و دیگر تکرار نخواهند شد! پارسای عزیزم در هزارمین روز از زندگیت میگویم که تو خیلی مهربانتر و عاقلتر از یک پسر هزار روزه هستی پسرم هزارمین ماه زندگیت، تو پیرمردی هشتاد و سه ساله خواهی بود و من... ١ روزگی ١٠ روزگی ١٠٠ روزگی و حالا یک پسر ١٠٠٠ روزه پسرم ،٧ آبان سال ١٣٩٢ ، هزار روز از زندگ قشنگت گذشت! ...
8 آبان 1392

قطار

من و مهرسا هر دو برای اولین بار ،در راه برگشت از مشهد ،سوار قطار شدیم سفر خوبی بود خیلی  خوش گذشت! این سفر اولین سفر چهار نفرمون بود ...
4 آبان 1392

پارسا و مهرسا 9

دلیل این که چرا بیشتر عکسهای دونفره من و خواهرجون این مدلی هست اینه که تا من از خواب بعداز ظهر بیدار میشم میام و پیش خواهرجون میخوابم و به مامانم میگم ببین ما دو تا رو و مامان هیجان زده میشه ... ...
4 آبان 1392